خاطراتدانش آموزی

درس خواندن به شیوه شهید احمدی روشن

درس خواندن به شیوه شهید احمدی روشن :

همراه یکی از دوستانش با خدا سر درس خواندن قرار گذاشتن که آن ها بخوانن ، خدا هم برکت درسشان را بدهد.

چون این قرار را کنار یک خانه‌ی قدیمی خالی گذاشته بودند، هرشب که از پارک یا کتابخانه برمی گشتند، می زدند به دیوار آن خانه و می گفتند:« یا کریم! الوعده وفا. ما درس رو خوندیم، برکتش یادت نره

این برای دورانی بود که برای کنکور می خواند.

سال دوم راهنمایی با مصطفی آشنا شدم. من میز دوم می نشسنم، مصطفی جای دیگر. میزها سه نفره بود. یکی از بچه ها که تو میز ما بود، جثه بزرگی داشت و بیشتر جای میز را می گرفت. من اعتراض کردم یا جای مرا عوض کنید یا جای او را. سر همین جابه جایی، مصطفی شد هم میزیِ من.

جزو شاگردهای متوسط بودیم. چه من، چه مصطفی. خیلی درس نمی‌خواندیدم. ولی ریاضی مان خوب بود. بقیه‌ی درسها مخصوصا حفظ کردنی ها را متوسط بودیم. مصطفی شیمی اش خوب بود.

 

برای کنکور یک سال باهم خواندیم. قرار گذاشته بودیم روزی ده ساعت توی کتابخانه بخوانیم. طوری برنامه ریزی می‌کردیم که هرجور شده از ده ساعت کمتر نشود. دو ساعت می‌خواندیم، نیم ساعت استراحت می‌کردیم. آن موقع‌ها که برف بود،‌ برف بازی می‌کردیم. موقعی که هوا خوب بود، شوخی و خنده‌مان به راه بود.

می‌رفتیم تو صف نانوایی و یک نان می‌خریدیم و همراهش یک چیز می‌گرفتیم و می‌خوردیم. هر روز نوبتی یک نفر پولش را می‌داد.

یشترین تلاشی که سال پشت کنکور داشتیم، ماه رمضان بود. چون دیگر منزل نمی‌رفتیم. اول صبح تا نزدیک افطار باهم بودیم.

شیطنت آقا مصطفا

اهل شیطنت بود! پر جنب و جوش و شوخ طبع. من دانشگاه بوعلی درس می خواندم. یک موتور سیکلت یاماها داشتم. خیلی برایم ارزشمند بود.

یک روز از کلاس آمدم بیرون، دیدم موتورم نیست! همان جا نشستم روی زمین. تمام بدنم یخ شد. گفتم وای! موتورم را بردند.
چند ثانیه بعد صدای خنده شنیدم. مصطفی و دوستش از پشت درخت آمدند بیرون. موتورم را که قفل بود، بلند کرده، برده بودند پشت ساختمان. این موقعی بود که داشتند برای کنکور درس می خواندند. حالا نگو حوصله شان سر رفته و برای رفع خستگی هوس کرده اند با قلب من بازی کنند!

پاتوق آقا مصطفی در دوران تحصیل

سه شنبه صبح زیارت عاشورا داشتیم. بچه ها محصل بودند و باید هفت و چهل و پنج دقیقه می رسیدند مدرسه و درس می خواندن.
ساعت هفت می آمدند مسجد، دعا شروع می شد، تا ساعت هفت و بیست دقیقه. ده دقیقه هم صبحانه می خوردند.مصطفی داوطلبانه می رفت صف نانوایی، که وقتی دعا تمام شد، بچه ها نان تازه بخورند.
پاتوق ما مسجد بود. هروقت می خواستی مصطفی را پیدا کنی، وقت نماز باید می‌رفتی مسجد.

 

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. حیران تو گردد آن کس که بدیدت آن دم چو برفتی صدبار شهیدت
    تنها حسرت زندگیم این بود مصطفی کاش روز شهادتت باهات بودم ، بعد اینهمه سال داغت هنوز که هنوزه رو دلمه، دوست خوبم اون دنیا هم کمکم کردی جون دلم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن