خاطراتکار

شهید احمدی روشن جسـور بود

تسبیح خصایص

مصطفی واقعا آدم قدبلندی بود؛ جسور بود، شجاع بود، باهوش بود، باسواد بود و با ایمان بود. ایمان نخ تسبیح همه خصایص مصطفی بود.

به نقل از: دوست شهید
منبع: کتاب جسارت علیه دلواپسی

آقای رئیس سرخ و سفید شد

مصطفی خیلی شبیه ماها بود. شبیه دوستانش بود، دوستانی که در بسیج رفت و آمد داشتند. مصطفی با خیلی از دوستانش هم زاویه داشت. این خاطره مال مصطفی است. می گفت: یک بار با سه تا از بچه های دانشگاه و بسیج رفتیم پیش رئیس یکی از ارگان‌های کشور برای جلسه ای. خب مصطفی از یک خانواده متوسط بود. می گفت: ما که رفتیم آنجا، یک سبد میوه در دفتر آن آقای رئیس بود. میوه ها آنقدر درشت و خوشگل بود که من تا آن روز، یعنی در عمرم میوه هایی با آن کیفیت ندیده بودم. خب الان میوه های درشت در بازار فراوان است، تا چند سال پیش که این طور نبود. من یادم است ما که بچه بودیم اصلا موز نبود و این همه میوه خارجی وجود نداشت. خلاصه مصطفی می گفت: آنقدر این میوه ها توجه مرا به خودش جلب کرد و یک حس بدی مرا گرفت که دیگر اصلا نتوانستم در موضوع جلسه مشارکت کنم. با خودم فکر می کردم چرا باید در جایی که اسمش بسیج مستضعفین است و از بیت المال هزینه می شود یک همچین میوه ای باشد؟ این عین حرفهای خودش است. گفت: از اول تا آخر جلسه هیچ نگفتم و اصلا نتوانستم وارد موضوع جلسه بشوم. خیلی اصرار کردند که از این میوه‌ها بخورید. از جلسه که داشتیم می آمدیم بیرون، آقای رئیس چندتا از میوه ها را برداشت گذاشت داخل نایلونی و گفت: احتمالا شما روزه بودید، این را ببرید. می گفت: جلو در بودیم، نایلون را که به سمت گرفت یک دفعه بغضم ترکید و بلند گفتم: اگر من نخوردم دلیلش این است که نمی توانم بخورم. دلیل آن بود که اصلا این میوه از گلوی من پایین نمی رود. مصطفی می گفت: آن آقای مسئول از اول تا آخر حرف ها چند بار سرخ و سفید شد. مصطفی می گفت: همان شد و بعد از آن دیگر من را به جلسه ای به آن شکل نبردند. من اگر بودم حالا رعایت آن جلسه و آدمش را می کردم و در بدترین حالت میوه نمی خوردم، دیگر از آن حرف‌ها نمیزدم ولی روحیه مصطفی به گونه ای بود که حاضر به مماشات نبود که بخواهد کوتاه بیاید. البته بی فکر هم نبود.

به نقل از: همکار شهید
منبع: کتاب جسارت علیه دلواپسی

جسور بود

یادم هست در جلسه ای به آقای صالحی که آن موقع رئیس سازمان بودند برگه‌ای به نظرم درخواستی یا فکر می کنم صورت جلسه ای را داده بود و به آقای صالحی گفته بود: شما باید این را امضا کنید. این روایت را خود آقای صالحی برای حاج خانم مادر مصطفی هم تعریف کرده اند. مصطفی این ماجرا را برای من هم تعریف کرده بود. خلاصه آقای صالحی پاسخ داده بود حالا صورت جلسه را بعدا بفرستید دفترم ببینم چه می شود. مصطفی گفته بود: شما باید این را در این جلسه امضا کنید. هرگز به ذهنتان هم خطور نکند که مصطفی بی ادب بود، نه اشتباه می کنید، مصطفی جسور بود. همین الان آقای صالحی کسی است که مصطفی را بیشتر از همه دوست دارد در حالی که مصطفی بیشترین جنگ و دعوا را با ایشان داشت. خیلی جالب است با اینکه همیشه با آقای صالحی اصطکاک داشت، ولی همیشه به من می گفت: دکتر صالحی خیلی مؤمن و شریف است. بیشترین همکاری را آقای صالحی با مصطفی کرد، خیلی کمکش می کرد. با اینکه کمکش می کرد ولی مصطفی کوتاه نمی آمد.

به نقل از: همکار شهید
منبع: کتاب جسارت علیه دلواپسی

فکر و ایده و سناریو داشت

همه فکر می کردند من و مصطفی از دوران دبیرستان با هم دوست بودیم، چون تقریبا هم سن بودیم و من هم بچه همدان هستم و این آشنایی باعث شده که مرا بیاورد بگذارد سرکار. جالب است اینها را که میشنید، به هیچ کس خلاف آن را نمی گفت. می گفتم: چرا به هیچ کس این را نمی گویی؟ می گفت: بگذار بروند برای خودشان مدارک جمع کنند و بیاورند. آن لحظه آخر که می خواهند تصمیم نهایی بگیرند من پایه همه این تحلیل هایشان را می زنم. آن وقت به آنها می گویم که آشنایی ما برای کار بوده نه از دوره تحصیلی برای هر کارش فکر و ایده و سناریو داشت. به من هم می گفت: برای هر برنامه ات باید سناریو داشته باشی. در صورتی که هر کس دیگری بود همان لحظه اول می گفت شما دارید اشتباه می کنید ولی مصطفی می گفت: اینها بدخواهند بگذار تا آخرش بروند، بعد همه چیز را رو می کنم.

به نقل از: همکار شهید
منبع: کتاب جسارت علیه دلواپسی

وقتی مدارک را ناگهان روی میز گذاشت

مصطفی یک جوازی داشت که مثل چک سفید امضا از خزانه بود. مثلا آقا برو این تعداد هندوانه را به هر مبلغ و با هر تعداد و از هر کسی و با هر شرایطی که می خواهی بخر. چنین چیزی در دولت از نظر من یعنی چک سفید امضا به خزانه است. به خاطر مسائل امنیتی این جواز را به مصطفی داده بودند. بعد مدیریت عوض شد و آدمهایی رفتند و یک سری آدمهای دیگر آمدند. از طرفی این جواز این قدر محرمانه بود که هیچ کس از آن خبر نداشت. آخر سال شده بود و اینها دیده بودند که مثلا یک دفعه ۱۰ میلیارد تومان پول کم است. صورت‌ها را گرفته بودند و دیده بودند این پول نیست. هی آدمها را می برند و می آورند و هی سؤال می کردند. مصطفی هم این وسط هیچ نمی گوید. یک پرونده درست می کنند این هوا، که این آدم (یعنی مصطفی) این طوری بوده و این جوری بوده و برده و خورده و… خلاصه که یک پرونده پر و پیمان برایش درست می کنند. جلسه که می گذارند و خودش را هم صدا می کنند، مصطفی که رفته بود وقتی آنها همه حرف‌هایشان را زده بودند که تو این کارها را کردی و ما باید تو را معرفی کنیم به نهادهای مسئول، بعد مصطفی پرونده و مدارکش را می گذارد روی میز و می گوید: آقایان شما تقوايتان کجا رفته؟ با این کار به جز اینکه به این روش و سیستم ضربه بزنید و امنیت کار را مخدوش کنید و زیر سؤال ببرید و کاری را که فقط دو نفر آدم می دانست، حالا ۳۰ نفر درباره اش می دانند، چه کار مفید دیگری انجام داده اید؟ مگر شماها کاری برای انجام دادن ندارید؟ برای من تعریف می کرد: همه آدمهایی که در آن جلسه بودند در حالی که با توپ پر و با انگیزه آمده بودند تا ۱۰ دقیقه تو صندلی هایشان نشسته بودند و هیچ کس حرف نمیزد. مصطفی با اینکارش باعث می شد اعتماد آدمها را جلب کند. در نهایت مصطفی می گفت: مدیر جلسه برای اینکه کم نیاورد گفت: ایشان (مصطفی) را از لحاظ امنیتی، روانی، اخلاقی و مالی چک کنید و نتیجه را به من بگویید. با همه اینها مصطفی همه را جذب می کرد. اگر حرکت‌های این طوری انجام میداد، ولی بعد می دید آنها آدم‌های درستی هستند آنها را جذب می کرد و با آنها ارتباط برقرار می کرد.

به نقل از: همکار شهید
منبع: کتاب جسارت علیه دلواپسی

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن