خاطراتکار

مصطفی آبروی نظام بود نه اینکه از نظام آبرو بگیرد!

شیرینی های یک مهندس

مصطفی خیلی آدم شیرین و دلنشین و بسیار شاد بود. غیر ممکن بود که ساعتی در یک جمع باشد و در آن جمع برجسته و پررنگ و شاخص نباشد. شاخص از این نظر که بگوید و بخنداند بدون توهین و بی احترامی به کسی، به طنز نه مضحکه. این مرزها خیلی مهم است. هروقت به مهندس زنگ میزد در نود درصد موارد تا مهندس گوشی را برمیداشت می گفت: های (سلام) مهندس جون. به مادرش که زنگ میزد با لهجه یزدی صحبت می کرد. به باباش که زنگ میزد همدانی حرف می زد و یک جوری حرف میزد که بخنداند نه اینکه کسی را ناراحت کند. همیشه به من می گفت: تو مثل چاه پول می مانی که هرچه داخلش میریزی پر نمی شود. خب من پیمانکار بودم دیگر. یکسره می گفتم پول ندارم، وضعم خراب است. همیشه می گفت: من از دست تو آرامش و آسایش ندارم و پایانی برای خواسته های تو در این دنیا نیست. این شادی که از این آدم می آمد خیلی زیاد در فضای کارش تأثیر می گذاشت.

ولی شهادت را می خواست

هرچه بیشتر درباره مصطفی حرف میزنم میبینم خیلی شبیه دوستانش بود. منظورم این است که او خود را جدا از دیگران نمی دانست بلکه سعی می کرد مثل همه باشد. خیلی آدم بود و شبیه آدم‌ها ولی شهادت را می خواست به خصوص در این چند ماه آخر، نه اینکه از اول این را بخواهد. به نظرم آدمها در طول زمان تغییر می کنند. مصطفی هم دائما تغییر می کرد و خصوصا در این ماه های اخیر خیلی شهادت را می خواست و به نظرم تنها راه نجات از این همه فشار برای مصطفی شهادت بود. خدا واقعا نجاتش داد و حقیقتا دوستش داشت. چون خیلی حجم فشارها بالا بود.

به نقل از: همکار شهید
منبع: کتاب جسارت علیه دلواپسی

مسلک مصطفی

توافق ما بر سر اختلافات به خاطر مصطفی بود. من که دنبال کار بودم ولی ملاک روابط برای مصطفی این نبود که تو چه مسلک سیاسی داری؟ یا اینکه به چه اعتقاد داری و چه کسی را قبول داری یا نداری؟ ملاک روابط او خدا بود، اینکه بداند این آدم خدا را قبول دارد و آدم اخلاقی است. همین برایش کافی بود.

نمونه بارز

به نظرم مصطفی با کسی که خدا را قبول نداشت رابطه برقرار نمی کرد. ولی گرایش ها و سلیقه های سیاسی در کار برایش مهم نبود، نمونه بارزش من بودم. ما به لحاظ سیاسی با هم فرق داشتیم ولی صبح تا شب با هم بودیم و تو سر و کله هم می زدیم. موضوع این است که این مصطفی بود که با من کار می کرد. من یک پیمانکار معمولی بودم و او کارفرما. باید بگویم که او می توانست با من کار نکند، اما تصمیمش را گرفته بود چون احساس می کرد هدفهایمان یکی است. می دانست که من هم خیر و صلاح نظام و جامعه را می خواهم فهمیده بود که فقط این روش های ماست که با هم متفاوت است. این دیدگاه ارزشمند او بود.

روش های مصطفی

فرقی که مصطفی با خیلی ها داشت این بود که جایگاه او برای نظام با جایگاه خیلی از دیگرانی که با او هم عقیده بودند فرق داشت. باید برایتان مثال بزنم تا بتوانم منظورم را بیان کنم. من خیلی بچه های حزب اللهی را می بینم که روی موبایلشان یا روی در دیوار خانه شان و دفترشان عکس رهبری نصب شده است. آنها به هر مناسبتی از آقا حرف می زنند. به نظرم اینها دنبال هویت هستند، می خواهند از آقا هویت بگیرند. تا اینجای کار هیچ اشکالی وارد نیست اما بعضی از آنها با این هویت گرفتن می خواهند خودشان را بکشند بالا. اینها بحثهایی بود که من و مصطفی با هم داشتیم چون او جزء این افراد هرگز نبود. این احساس من است که برایتان می خواهم بیان کنم. برای من مصطفی، آبروی آقا بود. این خیلی حرف است. اینکه شما از یک نفر هویت می گیرید یا اینکه برای یک نفر آبرو هستید. این برای من مهم بود. مینشستم برای خودم تحلیل می کردم. وقتی میدیدم مصطفی اینقدر آدم مؤمن، بچه مسلمان و آدم شریفی است و این اوست که مرید رهبر است، خب برای من یک باور ایجاد میشد که چیزی هست که من نمی بینم. مصطفی بدون آنکه بداند یا لااقل من خیال می کنم بدون آنکه بداند با عملش و رفتارش و منشی که داشت مرا در اختلافاتی سیاسی که با هم داشتیم قانع می کرد یعنی می خواهم بگویم آن آدمی برای من ارزش دارد که می آید هویت می دهد. مصطفی نه در محل کار، نه در ارتباط با دوستانش هرگز ادبیاتش این نبود که بخواهد خودش را به کسی بچسباند و از او هویت بگیرد. در صورتی که من در آن اوج صمیمیت میدانستم اگر می آمد خودش را به من می چسباند صمیمی تر می شدیم. من می دانستم که اعتقاداتش چقدر است و چقدر پای اعتقادتش محکم ایستاده. من هر چقدر در بحث های سیاسی دلیل می آوردم و ایرادات خودم را وارد می کردم و بحث می کردم او قبول نمی کرد و دلائل خودش را می آورد. آن هم خیلی عاقلانه دفاع می کرد. شاید من محتوای دفاعش را قبول نداشتم ولی روش او روش عقلانی بود. بعضی ها هستند که اصلا وارد این بحث نمی شوند و می گویند رهبری معصوم است و اصلا به محض حرف زدن درباره ایشان عصبانی می شوند و اصلا وارد این حوزه نمی شوند. ولی مصطفی می نشست حرفها را می شنید و عاقلانه دفاع می کرد. برای همین برای کسی مثل من مصطفی آبروی نظام بود نه اینکه از نظام آبرو بگیرد برای اینکه خودش را بیاورد بالا.

به نقل از: همکار شهید
منبع: کتاب جسارت علیه دلواپسی

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن