ارشیو دست نوشته هاچند رسانه ایعکس و پوستر

دست نوشته های شهید احمدی روشن|سری اول

مصطفی هراسان از خواب بیدار شد. ولی دیدم داره میخنده،علت رو رو که ازش پرسیدم ،گفت:خواب دیدم بالای یه تپه ایستادم.امام زمان را دیدم. اقا دست روی شانه ام گذاشت و گفت:مصطفی از تو راضی هستم.

بعد از شهادت دکتر علی محمدی یا دکتر شهریاری، من می ترسیدم. همیشه به مصطفی می گفتم: مادر، مراقب باش. این جوری شده!
می خندید. می‌گفت:« اتفاق خاصی نمی‌افته. کار من خیلی دردسر نداره، نگران نباش.»

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن